Ad


نقد پیرمرد و دریا به قلم بابک صحرایی / فیلم و داستان

تریبون هنر _ بابک صحرایی: از اوایل قرن بیستم فلسفه و روانشناسی دستخوش تغییرات مهمی شوند. از برنتانو تا هوسرل و هایدگر، همگی به این نتیجه می رسند که معرفت و آگاهی هر انسانی به اندازه تجربیاتش است. فیلسوف های تجربه گرا بر این باور بودند که معرفت انسان نمی تواند بالاتر از تجربه اش باشد. این دیدگاه توسط ژان پل سارتر و موریس مرلوپونتی نیز بسط و گسترش پیدا می کند و تبدیل به جریان مهمی می شود که روی روانشناسی و ادبیات هم تاثیر می گذارد و بخش مهمی از ادبیات داستانی قرن بیستم، تحت تاثیر این جریان فلسفی و روانشناسی به بلوغ و بالندگی می رسد.

در بخش مهمی از ادبیات داستانی قرن بیستم، التفات ذهنی و کشف و شهود عینی در راستای رئالیسمی قرار می گیرد که فارغ از سمبولیسم است چرا که مستقیما حاصل تجربیات نویسنده اش است. بنابراین نویسنده جز آنچه که در داستانش بیان می کند نظر دیگری ندارد با این وجود داستان های مهم و بزرگ این قرن، همچنان دارای تفسیرهایی می شوند که شاید هرگز مد نظر نویسنده های خود نبوده اند.

 

داستان پیرمرد و دریا، آخرین داستان ارنست همینگوی است که در زمان حیاتش به انتشار می رسد. داستانی که مشخصا برآمده از جریان فسلفی و روانشناسی قرن بیستم است و اتفاق تازه ای را در ادبیات داستانی زمانه اش ایجاد می کند.
این داستان تقریبا کوتاه در سال ۱۹۵۲ منتشر می شود و باعث اهدای جایزه نوبل به همینگوی در سال ۱۹۵۴ می شود که البته همینگوی به بهانه اینکه در سقوط هواپیما در افریقا صدمه دیده، برای دریافت این جایزه به مراسم نوبل نمی رود.

 

ارنست همینگوی

پیرمرد و دریا از جهات مختلفی بهترین داستان این نویسنده است. ارنست همینگوی بعد از حدود ده سال سکوت، این داستان تقریبا کوتاه را منتشر می کند.
در سال های پس از جنگ جهانی دوم، از همینگوی، که خیلی ها او را پدر ادبیات مدرن می دانستند، انتظار می رفت که داستانی درباره سال های جنگ و پس از آن بنویسد. مخصوصا که سابقه حضور او در جنگ های داخلی اسپانیا منجر به نوشته شدن دو داستان مهم «وداع با اسلحه» و «ناقوس ها برای که به صدا در می آیند» شده بود. با این وجود همینگوی هیچگاه داستانی درباره جنگ جهانی دوم نمی نویسد. او سال ها می گفته یا وانمود می کرده که مشغول نوشتن چنین داستانی است اما در سال ۱۹۵۱ بعد از حدودا ده سال که هیچ اثری از او منتشر نمی شود، پیرمرد و دریا را به انتشار می رساند.

 

پیرمرد و دریا حاصل اوج بلوغ و تکامل همینگوی در نویسندگی است. هم از نظر فرم و هم از نظر محتوا و جهان بینی، این داستان در سطح بالاتری از موفق ترین داستان های این نویسنده قرار دارد.
از نظر ساختار داستانی و حتی دستور زبانی به برخی از رمان های برجسته همینگوی انتقادهایی وارد بوده. دیالوگ نویسی و شرح وقایع ارنست همینگوی از ابتدا تفاوت های مهمی با جریان داستان نویسی زمانه اش داشته که البته از نقاط قوت او بوده و منجر به پایه گذاری سبک تازه ای در ادبیات داستانی می شود اما در خلال آن، سهل انگاری هایی هم در فرم آثار او به چشم می خورده که منتقدانش بسیار بر آن تکیه می کرده اند.
از نظر مفهوم نیز، تجربه گرایی همینگوی در برخی داستان هایش گهگاه سطحی نگری در مفهوم را در پی داشته که نمونه اش رمان «ناقوس ها برای که به صدا در می آیند» است که تعریف همینگوی از فاشیسم و نحوه مبارزه روستایی ها با آن در داستان، با انتقادهایی روبرو می شود.

 

پیرمرد ودریا داستان ماهیگیری تنها و تا حدی مالیخولیایی است که بعد از ۸۴ روز بداقبالی، ماهی بزرگی را صید می کند که باعث جدال او با طبیعت و تقدیرش می شود. همینگوی این هسته داستانی ساده را تبدیل به شاهکاری در ادبیات داستانی می کند.

شخصیت پیرمرد قصه وام گرفته از شخصیت یک ماهیگیر کوبایی به اسم گرگوریو فوئنتس، یکی از دوستان نزدیک همینگوی بوده است. زمانی که همینگوی به همراه همسر سومش مارتا گلهورن در کوبا زندگی می کرد، گرگوریو را استخدام می کند تا از قایق تفریحی اش که پیلار نام داشت مراقبت کند. قایقرانی و ماهیگری از تفریحات مهم همینگوی بوده اند و استخدام گرگوریو در دهه ۱۹۳۰ باعث ایجاد دوستی نزدیکی میان آن دو می شود. بعد ها وقتی همینگوی در کوبا اقامت نداشته هم گرگوریو هم چنان از قایق او محافظت می کرده و علاقه عجیبی به همینگوی داشته. شاید شبیه علاقه ای که کودک قصه پیرمرد و دریا به سانتیاگوی پیر دارد.

 

مارتا گلهورن همسر سوم ارنست همینگوی، داستان نویس و روزنامه نگار امریکایی بود که در جریان جنگ داخلی اسپانیا عاشق هم می شوند و برخی منتقدان همینگوی معتقد بوده اند که این عشق دلیل حضور همینگوی در جنگ های داخلی اسپانیا بوده که البته منجر به نوشتن داستان زیبای «ناقوس ها برای که به صدا در می آیند» می شود. مارتا در اواخر عمر نابینا می شود و هم زمان از سرطان تخمدان نیز رنج می برده و در نهایت در سال ۱۹۹۸ در سن ۸۹ سالگی در لندن با خوردن قرص سیانور خودکشی می کند.

 

دی ماجیو، بازیکن بیس بال مورد علاقه پیرمرد در داستان است که قهرمان رویاهای پیرمرد است و بارها درباره اش صحبت می کند. این شخصیت داستان، همان جو دی ماجیو، همسر دوم مرلین مونرو است که گویا از ورزشکارهای مورد علاقه همینگوی بوده.
جو دی ماجیو متولد ۱۹۱۴ و از مشهورترین بازیکنان بیس بال بوده است. او در سال ۱۹۴۱ در ۵۶ بازی پی در پی در هر بازی یک هیت بیس موفق داشته است که این رکرود هنوز در اختیار اوست و شکسته نشده. دی ماجیو سال ۱۹۵۴ با مرلین مونرو ازدواج می کند و یک سال بعد از هم جدا می شوند اما تا سال ها با مرلین مونرو رابطه پنهانی داشته است. او هنگام فیلمبرداری صحنه معروف تکان خوردن پیراهن مربین مونرو توسط باد در فیلم خارش هفت ساله (به کارگردانی بیلی وایلدر) دعوای شدیدی با مرلین مونرو می کند و گفته می شود چند ساعت بعد هم به خاطر اینکه مرلین مونرو این صحنه را بازی کرده او را مورد ضرب و شتم قرار می دهد و همین مساله باعث طلاق آنها می شود.

 

ارجاعات موجود در داستان های ارنست همینگوی به شخصیت های حقیقی یا اتفاق های واقعی، بخش مهمی از تجربه گرایی این نویسنده است که نگاه سمبولیستی به آثار او را کمرنگ می کند و در عوض نمایانگر تجلی انگیزه های درونی و بینش او می شود. این تجربه همان چیزی است که حواس نویسنده را در اختیار آگاهی اش می گذارد. همینگوی خیلی وقت ها با توصیف نشانه های جسمانی، ماهیت حقیقی شخصیت های داستانی اش را شرح می دهد و باعث آگاهی مخاطب نسبت به حقیقت وجودی آن ها می شود. علاقه پیرمرد به دی ماجیو به نوعی بیانگر بخشی از ذات سیتزه جویانه اوست که وقتی در بزنگاه تقدیرش قرار می گیرد به عینیت بیشتری می رسد. مخصوصا که بارها به این نکته اشاره می کند که پدر دی ماجیو هم ماهیگیر بوده و این مساله همذات پنداری پیرمرد با او را افزایش می دهد.

 

مرگ و جدال با تقدیر از مهم ترین پیرنگ های داستان های همینگوی هستند. این پیرنگ، هسته اصلی داستان پیرمرد و دریا است. ماهی بزرگ قصه به چشم پیرمرد، رفیق و برادرش است. شبیه همان نگاهی که قهرمان های دیگر داستان های همینگوی به معشوق خود دارند. نظیر عشقی که در وداع با اسلحه دیده می شود که همگی برآمده از زندگی شخصی نویسنده هستند. به همین خاطر است که پیرمرد از کشتن ماهی احساس گناه می کند و در جایی از قصه برای رهایی خود از احساس گناه می گوید:
«تو ماهیگیر به دنیا آمدی، چنانکه این هم ماهی به دنیا آمد. پطرس مقدس هم ماهیگیر بود، چنانکه پدر دی ماجوی بزرگ هم ماهیگیر بود.»

 

در پیرمرد و دریا، واقعگرایی و آرمانگرایی به هم گره می خورند. پیرمرد تا یک جایی، برای حفظ ماهی با کوسه ها می جنگد و از جایی به بعد، برای ثابت کردن توانایی هایش به خودش، به جنگ با کوسه ها ادامه می دهد. او در اوج ناتوانی به زندگی امید دارد و برای بقا تلاش می کند. از سوی دیگر با مرور خاطرات جوانی اش می خواهد حس قدرت را در خودش زنده نگه دارد. او در ذهن خود پیروزی در قمار مچ اندازی در جوانی اش را مرور می کند. مبارزه ای که بیش از یک روز طول می کشد. هر انسانی خاطره ای دروغین و جعلی دارد که انقدر برای دیگران تعریف کرده برای خودش نیز تبدیل به حقیقت شده. خاطره مبارزه مچ اندازی پیرمرد در دوران جوانی با یک سیاهپوست قدرتمند هم شاید برآمده از ذهن مالیخولیایی پیرمرد باشد که حقیقت نداشته اما هرچه هست، آتش امید و توانایی را در دل و ذهن او زنده نگه می دارد.

پیرمرد مثل هر انسانی، بعد از شکست در برابر کوسه ها، به فرافکنی روی می آورد. او چندین بار خودش را سرزنش می کند که نباید انقدر در دریا پیش می رفته و از دهکده و ساحل دور می شده، اما هر بار که دچار یاس می شود با تکیه به جهانی بینی اش نسبت به زندگی به خودش آرامش می دهد. مثلا در جایی از قصه می گوید:

«آدم را برای شکست نساخته اند. آدم ممکنه از بین بره ولی شکست نمی خوره.»

این جمله نگرش اصلی همینگوی در زندگی و داستان هایش از جمله پیرمرد و دریا است. برای پیرمرد یا همینگوی، شکست عین پیروزی است. شکست سانتیاگو، نوعی پیروزی برای اوست. او به دیگران ثابت می کند که توانایی صید ماهی بزرگی را دارد که دیگر ماهیگیرها در عمرشان ندیده اند و اگر توسط کوسه ها دریده و خورده شده، به خاطر این است که او زیادی از ساحل دور شده. او به پسرکی که شاگردش است و ماهیگیری را از او آموخته هم ثابت می کند که بخت از او روبرنگردانده و هنوز می تواند ماهیگیر قهاری باشد. از طرف دیگر، پیرمرد در جدال با دریا و ماهی و کوسه ها، از رخوت و خمودگی ای که دچارش بوده نجات پیدا می کند و یادش می آید که زخم هایش همیشه زود خوب شده اند. چنان که در پایان قصه هم پسرک به پیرمرد می گوید:
خود ماهیه که شکستت نداد
به این صورت است که حقیقت تعارض آمیز یکی بودن شکست و پیروزی در قصه عیان می شود.

 

پیرمرد و دریا یک داستان رئالیستی است که تفسیرهای سمبولیستی زیادی هم از آن شده. در زمان انتشار داستان، برخی پیرمرد را نمادی از مسیح می دانند و در توجیه نظر خود به بخش هایی از داستان اشاره می کنند که پیرمرد دکل قایقش را روی شانه هایش می گذارد و به بالای جاده می رود و قبل از اینکه به خانه برسد پنج بار زمین می خورد. شبیه مسیح که صلیب را بر دوشش می گذارد و از تپه جلجتا بالا می رود و در طی راه چندین بار به زمین می افتد. در جایی از قصه گفته می شود پیرمرد «صورتش رو به پایین بود، بازوانش به دو طرف دراز شده و کف دستانش رو به بالا بودند» که این قسمت از داستان را هم به نحوه قرار گرفتن مسیح روی صلیب شبیه دانسته اند.

 

همینگوی اما پس از گرفتن جایزه نوبل در سال ۱۹۵۴ در گفتگویی با خبرنگار مجله تایم می گوید:
من کوشیده ام یک پیرمرد واقعی بسازم و یک پسربچه واقعی و یک دریای واقعی و یک ماهی واقعی و کوسه های واقعی. اگر آن ها را خوب از کار دربیاورم هر معنایی می توانند داشته باشند. سخت ترین کار این است که چیزی را درست از کار در بیاوریم و گاهی درست تر از درست.

 

نظرات همینگوی می تواند ادامه جریانی باشد که در قرن بیستم، توسط فلاسفه برجسته آن روزگار به راه می افتد. اینکه ادراک وابسته به جسم است و آنچه که می دانیم حاصل آن چیزهایی است که تجربه کرده ایم. درک واقعیت مهم ترین اصل فهم و ادراک انسان است. رئالیسم جاری در داستان های همینگوی، همگی حاصل تجربیات او بوده اند، مشخصا در مورد داستان پیرمرد و دریا، او از کودکی به قایقرانی علاقه داشته و تا آخر عمر، قایق سواری بخش مهمی از زندگی اش بوده. از سوی دیگر جدال و تلاش برای بقا، اصل مهم زندگی او بوده. او مثل سانتیاگو در پیرمرد و دریا، در مقاطع مختلف زندگی اش در تنگنا و رویارویی با مرگ و شکست قرار می گیرد و در آخر نیز خودخواسته به استقبال مرگ می رود و با شلیک گلوله به زندکی خود پایان می دهد. او انگار می خواسته نشان بدهد که مرگ حریف او نیست و خودش تصمیم می گیرد چه زمانی به جدال زندگی پایان دهد.

 

فیلم پیرمرد و دریا

بر اساس داستان پیرمرد و دریا نوشته ارنست همینگوی، یک فیلم سینمایی در سال ۱۹۵۸ و یک فیلم تلویزیونی در ۱۹۹۰ ساخته شده است. هر دو فیلم، ضعیف و سطحی هستند و نتوانسته اند اندیشه و حقیقت داستان و شکوه آن را به تصویر بکشند.

 

اولین اقتباس از پیرمرد و دریا در سال ۱۹۵۸ صورت می گیرد. کمپانی وارنر برادر ساخت این فیلم را به فرد زینه مان می سپارد و اسپنسر تریسی ایفاگر نقش پیرمرد می شود. فرد زینه مان حدود نیمی از فیلم را کارگردانی می کند اما به خاطر اختلاف با کمپانی و بازیگر نقش اصلی یعنی اسپنسر تریسی، از ساخت این فیلم کناره گیری می کند. کمپانی ادامه ساخت پیرمرد و دریا را به جان استرجس می سپارد و در تیتراژ فیلم هم هیچ اسمی از فرد زینه مان برده نمی شود.

فرد زینه مان گزینه بسیار خوبی برای ساخت «پیرمرد و دریا» بوده. او در زمان ساخت این فیلم ساخت فیلم های تحسین شده ای همچون نیمروز (۱۹۵۲) و از اینجا تا ابدیت (۱۹۵۳) را در کارنامه اش داشته که برای فیلم دوم جایزه اسکار بهترین کارگردانی را هم دریافت می کند.
فرد زینه مان استاد به تصویر کشیدن تنهایی انسان ها بوده. قهرمان های فیلم های او از کلانتر فیلم نیمروز (با بازی گری کوپر) و سرباز فیلم «از اینجا تا ابدیت» با بازی مونتگومری کلیفت تا مانوئل (برت لنکستر) در اسب کهر را بنگر و سر تامس مور (پل اسکوفیلد) در مردی برای تمام فصول، همگی انسان های تنهایی هستند که به جدال با تقدیر و طبیعت می روند و تا پای جان تلاش می کنند.
با این وجود پیرمرد و دریا توسط فرد زینه مان به اتمام نمی رسد و از نیمه به بعد به جان استرجس سپرده می شود.
جان استرجس کارگردان معتبری در دهه پنجاه است اما توانمندی اش در کارگردانی و نگرش و جهانی بینی اش به هیچ اندازه هم سطح یا حتی نزدیک به فرد زینه مان نیست.

مهم ترین فیلم های جان استرجس قبل از پیرمرد و دریا، فیلم های روز بد در بلک راک (۱۹۵۵) و جدال در اوکی کرال (۱۹۵۷) هستند. او وسترن ساز خوبی بوده که بعد ها فیلم هایی مثل آخرین قطار گان هیل (۱۹۵۹) و هفت دلاور (۱۹۶۰) و در ادامه فرار بزرگ (۱۹۶۳) را می سازد.
احتمالا همکاری موفق جان استرجس با اسپنسر تریسی در فیلم روز بد در بلک راک یکی از دلایل انتخاب او برای ساخت ادامه فیلم پیرمرد و دریا بوده و با توجه به تیتراژ و شناسنامه منتشر شده از این فیلم، جان استرجس را باید کارگردان اصلی پیرمرد و دریا دانست.

فیلم پیرمرد و دریا ساخته جان استرجس به داستان ارنست همینگوی وفاداری کامل دارد و فیلمنامه اش جمله به جمله بر اساس داستان اصلی نوشته شده است. فیلم در استودیو ساخته می شود و از تکنیک هایی در آن استفاده می شود که در زمان خودش تازه و نوآورانه بوده اما لطمه بزرگی به فیلم می زند.

 

پیرمرد و دریا یکی از اولین فیلم هایی است که با استفاده از یک فناوری ترکیب صفحه نمایش آبی به عنوان پس زمینه تصویر ساخته می شود. این فناروی توسط آرتور ویدمر ابداع می شود. فیلم به اصطلاح مقابل پرده کروماکی ساخته می شود و تمام تصاویر دریا، تصاویر کروماکی هستند. البته پرده کروماکی در سال ۱۹۵۸ با آنچه که در بیست سال اخیر در فیلم ها استفاده شده تفاوت های بسیار زیادی داشته است.
دریا در این فیلم عمق بصری و پرسپکتیو مناسب را ندارد و باعث شده کارگردان نتواند میزانسن مناسبی برای فیلم طراحی کند و به تبع آن قاب بندی ها نیز عمدتا محدود به مدیوم شات و کلوزآپ هایی بی ربط و خسته کننده شده اند. ماکت ساخته شده برای ماهی هم اسباب بازی کودکانه ای است که طبیعتا توان ایفای نقشی که ماهی در قصه داراست را ندارد.
به عنوان مثال یکی از اثرگذارترین بخش های داستان، بخش پریدن ماهی به بیرون از آب است که پیرمرد برای اولین بار بزرگی ماهی را می بیند و در ادامه قسمت کشته شدن ماهی توسط سانتیاگو است که این دو قسمت از ضعیف ترین بخش های فیلم هستند. اگر کارگردان با تمهیدی از تصویرگری هایی که برای این داستان در همان زمان شده بود استفاده می کرد قطعا به نسبت تصاویر خنده داری که در فیلم دیده می شود تاثیر بیشتری داشت.

 

باید در نظر داشت که تکنیک های سینمایی در سال ۱۹۵۸ هنوز به اندازه ای نبودند که توان به تصویر کشیدن داستان پیرمرد و دریا را داشته باشند. در هیچکدام از فیلم های این دوره، فیلمبرداری در دریا به شکل مناسبی به انجام نرسیده. به عنوان مثال فیلم موبی دیک به کارگردانی جان هیوستون که در سال ۱۹۵۶ ساخته می شود نیز از همین معضل رنج می برد و در آنجا هم تصاویر دریا و ماکت ساخته شده برای نهنگ داستان یعنی موبی دیک، ضعف اصلی فیلم است. حتی در بن هور به کارگردانی ویلیام وایلر که در ۱۹۶۰ ساخته می شود نیز بخش مربوط به دریا ضعیف ترین بخش فیلم است و در همگی، فیلمبرداری در مقابل پرده ای که تصویر دریا بر آن نقش بسته نتیجه نامناسبی در پی داشته است. جان استرجس نیز بعدها می گوید: پیرمرد و دریا از نظر فنی ضعیف ترین فیلمی است که ساخته ام

 

همین مساله باعث می شود فیلم پیرمرد و دریا به کارگردانی جان استرجس نتواند گویای تنهایی عمیق پیرمرد در دل دریا و شکوه جدال او با طبیعت باشد. نکته مهم دیگر اینکه در تمام فیلم، بخش مهمی از داستان توسط راوی روایت می شود و راوی حتی بخشی از دیالوگ های پیرمرد را هم بیان می کند. حضور راوی در این فیلم به اندازه ای پررنگ است که فیلم را تقریبا تبدیل به یک کتاب صوتی می کند که با نگاه نکردن به تصویر هم می شود در جریان کل داستان قرار گرفت.

 

اسپنسر تریسی در این فیلم تلاش کرده بازی مناسبی داشته باشد اما فقط در کلوزآپ ها موفق است چرا که در تمام صحته های بازی او در قایق و بخش های مهم جدال با ماهی و کوسه ها، به خاطر محدودیت های ناشی از فیلمبرداری مقابل پرده آبی و بازی با ماکت بی تحرک ماهی و کوسه ها و میزانسن های نامناسب عملا کار خاصی از او برنمی آید. او با میمیک خوبی کهولت و مالیخولیایی بودن پیرمرد را نشان می دهد که البته برای داستانی مثل پیرمرد و دریا، کافی نیست.

 

ارنست همینگوی که عمدتا از فیلم هایی که بر اساس داستان هایش ساخته می شده رضایت نداشته، پس از تماشای این فیلم نسبت به آن ابراز رضایت می کند. ابراز رضایت همینگوی توسط هایوراد تهیه کننده فیلم نقل می شود. هایوادر می گوید همینگوی از بازی اسپنسر تریسی هم تعریف کرده است. بسیاری بر این عقیده اند که ابراز رضایت ارنست همینگوی از پیرمرد و دریا به کارگردانی جان استرجس از روی تعارف بوده. هنگام ساخت فیلم، بین همینگوی و اسپنسر تریسی مشاجره ای رخ می دهد که به خاطر عدم رضایت همینگوی از بازی تریسی در این نقش بوده. مدتی بعد نیز همینگوی در رد نقل قول هایوارد در مصاحبه ای می گوید در میان فیلم هایی که با اقتباس از داستان هایش ساخته شده اند فقط به قاتلان به کارگردانی رابرت سیودمارک (ساخته شده در سال ۱۹۴۶) علاقه دارد.

تنها نقطه قوت پیرمرد و دریا به کارگردانی جان استرجش، موسیقی اش است که توسط دیمیتری کیومکین ساخته شده است. موسیقی کیومکین به زیبایی نمایانگر شکوه تنهایی و جدال پیرمرد با طبیعت است و هنگام تماشای فیلم بهتر است که چشم ها را ببیندیم و فقط موسیقی زیبای فیلم را بشنویم.

دیمیتری کیومکین آهنگساز برجسته و موفقی است که از اوایل دهه ۱۹۴۰ تا اواخر دهه ۱۹۶۰ موسیقی های زیبایی برای فیلم های مختلفی می سازد. از جمله مهم ترین آثارش می شود به موسیقی فیلم های نیمروز (به کارگردانی فرد زینه مان در سال ۱۹۵۲)، ام را نشانه بگیر (آلفرد هیچکاک / ۱۹۵۴)، ترغیب دوستانه (ویلیام وایلر / ۱۹۵۶)، غول (جرج استیونس / ۱۹۵۶)، آخرین قطار گان هیل (جان استرجس / ۱۹۵۹)، ریو براوو (هاوارد هاوکس / ۱۹۵۹)، توپ های ناوارون (جی لی تامپسون / ۱۹۶۱) و سقوط امپراطوری روم (آنتونی مان / ۱۹۶۴) اشاره کرد.

 

 

در سال ۱۹۹۰ نیز یک فیلم تلویزیونی به کارگردانی جود تایلر بر اساس داستان پیرمرد و دریا ساخته می شود. در این فیلم آنتونی کوئین نقش پیرمرد را بازی می کند و همین مساله است که باعث اهمیت فیلم شده.
پیرمرد و دریا به کارگردانی جود تایلر به صورت کامل به داستان همینگوی پایبند نیست. داستان همینگوی به صورت کامل در فیلم روایت می شود اما چندین شخصیت فرعی نیز به داستان اضافه شده اند. در فیلم جود تایلر، پیرمرد دختری دارد که نقشش را نیز ولنتینا کوئین، دختر آنتونی کوئین بازی می کند. پسر آنتونی کوئین به اسم فرانچسکو نیز نقش جوانی آنتونی کوئین را در این فیلم بازی می کند. چندین شخصیت دیگر مثل یک ماهیگیر بی اخلاق و یک زن و مرد جوان که به عنوان توریست در دهکده حضور دارند نیز به قصه اضافه شده اند که البته هیچ نقشی در پیشبرد داستان ندارند و هیچ قصه موازی مناسب یا عاطفه و اتفاق خاصی را به داستان اضافه نمی کنند.

 

آنتونی کوئین نقش پیرمرد را به زیبایی ایفا کرده. او جنون و سادگی کودکانه سانتیاگو و در ادامه سختکوشی او برای رسیدن به هدفش را به خوبی در بازی اش نمایان کرده است اما ضعف فیلم در کارگردانی و همچنین تکنیک های تصویری، بازی خوب او را به هدر داده است.
در سال ۱۹۹۰ تکنیک های کامپیوتری در صنعت سینما به نسبت زمان ساخته شدن پیرمرد و دریا در سال ۱۹۵۸ در سطح بسیار بالاتری قرار دارند اما هنوز به اندازه ای نیستند که توان به تصویر کشیدن داستانی مثل پیرمرد و دریا را داشته باشند.
در فیلم جود تایلر استفاده از تصویر دریا به صورت کامپیوتری ضعف مهم فیلم است. در اینجا نیز میزانسن فیلم به شدت ضعیف و قاب بندی ها ناقص و بی ربط است و در جاهایی از فیلم که کارگردان خواسته تصاویر ماهی های پرنده را نشان دهد حتی خط فرضی دوربین نیز به هم ریخته است.

طبیعتا به خاطر پیشرفت های سینمایی، ماکت ماهی در این فیلم از فیلم جان استرجس بهتر است اما همچنان ماکت مناسبی نیست و صحنه های زیبای جدال پیرمرد با ماهی از بدترین صحنه های این فیلم ضعیف هستند.
از آنتونی کوئین هم با تمام توانایی هایش کاری بر نمی آید. او تواناتر و موفق تر از اسپنسر تریسی در نقش پیرمرد ظاهر شده اما بخش اصلی داستان، جدال او با ماهی و در ادامه با کوسه ها است که به خاطر ضعف ها و محدودیت های تکنیکی در فیلمبرداری، بازیگر در میزانسنی قرار گرفته که فقط باید با چهره اش و حرکاتی محدود این بخش از فیلم را بازی کند که منجر به صحنه ها و سکانس هایی ابتر و بی خاصیت شده است. در این فیلم هم تصاویر حتی به زیبایی تصویرگری های معمولی ای که در کتاب های منتشر شده از این داستان دیده می شوند نیستند.

 

بخش هایی نیز به قصه اضافه شده اند که باعث اختلال در روایت داستان می شوند و از نظر احساسی هم مخاطب را از عمق تنهایی پیرمرد در دل دریا دور می کنند. نشان دادن گفتگوی زوج جوانی که در دهکده هستند و درباره پیرمرد صحبت می کنند یا دیدار پسرک با دختر پیرمرد و اتفاق هایی این چنینی، مشخص است که برای ایجاد جذابیت برای مخاطب عام به قصه اضافه شده اند اما نمی توانند نقش مثبتی ایفا کنند.

 

در کل دو فیلمی که بر اساس داستان پیرمرد و دریا ساخته شده اند، فیلم های ضعیفی هستند که نتوانسته اند زیبایی داستان ارنست همینگوی را به تصویر بکشند. ای کاش این فیلم مجددا ساخته شود. صنعت سینما در حال حاضر از منظر تکنیکی دارای توانایی کافی برای به تصویر کشیدن این شاهکار ادبیات داستانی جهان است. اقتباس از این داستان در دو برهه زمانی ای صورت گرفته که هنوز سینما ابزار تکنیکی لازم برای به تصویر کشیدنش را در اختیار نداشته است.

 

نویسنده: بابک صحرایی

منبع: مجله فیلم لمروز / شماره سوم

 

 

در صفحه اینستاگرام تریبون هنر با ما همراه باشید

 

 

تاریخ انتشار :۳۱ مرداد ۱۴۰۰

برچسب‌ها:, , , , , ,
مطالب مرتبط



شما هم یک دیدگاه ارسال کنید
 

نام




یادداشت آرشیو

  • بهروز وثوقی
    نزدیک تر از همیشه به وطن
    بهروز را به آقای وثوقی ترجیح می دهیم
    یادداشت سید محمد کاظمی

    تریبون هنر _ سید محمد کاظمی: بهروز وثوقی را می شد داشته باشیم که خب نداشتیم! کمی خودش نخواست و کمی بیشتر از خودش دیگران. دیگرانی که خیلی وقت ها جایگاه “لولو خورخوره” را داشته اند؛ یعنی هم ترسناک بوده اند و هم واقعیّت حضورشان در شک و شبهات گرفتار […]

  • نیکی کریمی

    تریبون هنر: نیکی کریمی از پرافتخارترین زنان سینماگر در تاریخ سینمای ایران است. او متولد ۱۹ آبان ۱۳۵۰ در تهران است. او پرافتخارترین زن سینماگر ایرانی در عرصه های بین المللی است و جوایز متعددی را برای بازیگری و کارگردانی از جشنواره های معتبر کشورهای مختلف دریافت کرده است و در […]

  • بازی مرکب
    هیاهو برای هیچ
    بازی مرکّب سریال خوبی است، همین!
    یادداشت سید محمد کاظمی

    تریبون هنر _ سید محمد کاظمی: تمام فضای مجازی پر شده از تصاویر و مطلب هایی که هر کدامشان به نوعی کنایه می زنند به یک سریال کره ای. سریالی کره ای با عنوان “بازی مرکّب” که از شبکه مطرح نتفلیکس پخش شده و ظاهراً استقبال فوق العاده ای را […]

  • سریال لوپن

    تریبون هنر _ بابک صحرایی: سریال لوپن، اولین سریال فرانسوی است که توسط نتفلیکس پخش شده و در رده پرمخاطب ترین سریال های ۲۰۲۱ قرار گرفته است. سریال حادثه ای – جنایی که رگه های عاشقانه و خانوادگی دارد. از نظر بازیگری و کارگردانی و جلوه های ویژه در سطح […]

  • فیلم قهرمان

    تریبون هنر _ سید محمد کاظمی: مطمئنم آنقدر این روزها از “قهرمان” نقد و مطلب خوانده اید و شنیده اید که شاید حوصله ی یک نقد تازه را نداشته باشید ولی این چند خط را فقط به عنوان یادداشتی دلی و کوتاه در نظر بگیرید. در تلاش هستم نکته ای […]

Ad
Ad
Ad
Ad
Ad